پروانه من دارد گریه میکند.
آه او غمگین است
گویا گل همنفسش را ...
دستهای بد سرشت کنده اند
من آنهایی که پروانه ام را آذرده اند نخواهم بخشید
پروانه ام تنها شده ! همنفس غمها شده!
طاقت دیدن اشکهایش را ندارم
چه کنم که دیگر هیچ گلی ، گل او نمیشود ؟
پروانه فقط شهد آن گل را دوست داشت
پس خدا کجا نشسته ...!
روزهای خوشیمان را از چه کسی طلب کنم؟
آه پروانه قشنگم
دیگر او با من حرف نمیزند
آیا بغض او را گرفته؟
صبح آمد ولی پروانه من نیامد...
به دیدارش میروم صدایش میکنم ...!!!
جواب نمیدهد !!!
چرا بالهایش را تکان نمیدهد؟!!!
وای پروانه من مرده است !
(از خودم)
+ نوشته شده توسط هاشم در چهارشنبه 27 خرداد1388 و ساعت
10:43 |





